تبليغاتX
نيــــــــــــــــــــــــستم
دیشب ، شب ِ سختی بود ...قادر به توضیح نیستم ، اما مرگ همین جاست...همین نزدیکی...

خیلی راحت ، خیلی...

دیشب خدا پدر رو دوباره برگردوند...همین...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 12:57  توسط んムdノ丂  | 

 

با تشکر از مامان ! که دوباره برگشتم سر خونه اول

 

+ اینقدر گریه کردم نای ایستادن ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 13:38  توسط んムdノ丂  | 



گاهی وقت ها حرف زدن از واقعیت های تلخ و ناخوشایند به روند داغان شدن آدم کمک میکند!



وقتی آرزوی دیدن کسی رو داریم و خوب واقفیم این انتظار پایانی نداره یا،یا یک وقتهایی زندگی

بی رحم تر از تحمل من/ما میشه و علیرغم میل ات مجبوری لبخند بزنی و در خلوت اشک هایت

را پاک کنی و به انتظار معجزه ایی باشی که نجاتت دهد ؛ شاید..

تحمل ام در آستانه تمام شدن است و خجالت میکشم از اشک ریختن برای خاطراتی که یقین

دارم ارزش اشک ریختن ندارند, اما داغان کرده اند مرا...اولین باری نیست که در انتظار معجزه ام,

در سکوت اشک میریزم و در جمع لبخند به لب می نگرم اما این روزها کم تحمل شده ام.

تمام لحظات زندگی با انتظار عجین شده و من صبر میکنم ،صبر برای به فراموش سپردنی تلخ...

 نمی بخشمش...در توانم نیست حتی اگر بخواهم .

راستی ! این روزها همه اش فکر میکنم زندگی خر است!


+ خوب نیستم...بلاتکلیف ِ بلاتکلیف!    

                                                                                                                                                                                                                               91.2.20    

+ من و نمایشگاه




+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 13:22  توسط んムdノ丂  | 





 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 14:0  توسط んムdノ丂  | 

هر گاه که می آیی
خانه ام ویران می شود
صدای قدم هایت
تنها توفان ها را بیدار می کند
دیگر نیا!
دوستت نمی دارم
ماه ، پشت درختانِ کاج می رود
و تو
با همین شعر تمام می شوی.
امشب تمام قماربازان می بازند......رسول یونان ( چه کسی مرا عاشق کرد؟)

***
+ پانوشت : دوباره نیا! من باختم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 16:48  توسط んムdノ丂  | 

تــــــــهــــران   ،  چــهــارشــنــبــه




+ بزودی از پازل خان رونمایی می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 0:25  توسط んムdノ丂  | 

گوشی ایی رو که از صبح تنهایی رو یادآوری میکنه ، باید ساعت 9 گذاشتش دم ِ در!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 14:36  توسط んムdノ丂  | 

این هم عکس در راستای عادی نبودن پازل چیدنم حتی!



I  تو این چند روزی که درگیرش شدم کنار هم چیدن تکه تکه این پازل رو لذت بخش یافتم!

II اون جا ، اون وسط ! نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 3:43  توسط んムdノ丂  | 

مثل همیشه نیستم ؛این روزها حواسم زیادی به خودم ه و تقریبا زدم جاده خاکی و هر چی

عنصر ِ منفی در خودم هست رو بزرگش کردم و بابتش غصه میخورم، تو همون نقطه هم ثابت

موندم ..غمگین و افسرده نیستم اما چیزی هم خوش حالم نمی کنه و دلم نمیخواد اتفاقی

بیفته که غمگین ام کنه...

دیشب خوب نبودم جسما ، گفتم شام نمیخوردم و لقمه ایی نون و پنیر و چای و میخوابم زود.

لقمه به دست ، لیوان چای ایی ریختم.لیوان روی دسته مبل و نشستن من همانا و سرنگون

شدن لیوان روی پاها همان از گریه ناخودآگاه و سوزش های بی امان بگذریم ،

نیمه شب که اندکی بهتر شدم ، لنگان لنگان سمت اتاق مادری رفتم که مجله میخواند و هراس

ماجرای سر شب هنوز در چشمانش...و با چه هول وتکانی رفته بود پمااد سوختگی بخرد و

اصرار پی در پی که بریم بیمارستان...کنارش نشستم ، سر گذاشتم روی سینه هاش ،

انگشتانش دوید لابه لای موهام...شنیدم که گفت نمیدونی چی بر من گذشت که ...من گفتم

بیشتر بخاطر مبل غصه ام شد ، ببخشید :|

بوسیدتم ، گفتم نه انگار هنوز دوستم داری؟

نگاهم کرد با لبخند ، موهامو کنار زد و در آن  تاریک و روشن اتاق اشک بود از چشمانش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 13:28  توسط んムdノ丂  | 

مرد باید قد بلند باشه ، وقتی...


مرد باید یه جفت چشم خوشگل داشته باشه ، وقتی...


مرد باید همیشه خوش عطر باشه ، وقتی...



+ فعلا همین ها کافیه! سه تا فاکتور ِ مهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 15:18  توسط んムdノ丂  |