خیلی راحت ، خیلی...
دیشب خدا پدر رو دوباره برگردوند...همین...
گاهی وقت ها حرف زدن از واقعیت های تلخ و ناخوشایند به روند داغان شدن آدم کمک میکند!
وقتی آرزوی دیدن کسی رو داریم و خوب واقفیم این انتظار پایانی نداره یا،یا یک وقتهایی زندگی
بی رحم تر از تحمل من/ما میشه و علیرغم میل ات مجبوری لبخند بزنی و در خلوت اشک هایت
را پاک کنی و به انتظار معجزه ایی باشی که نجاتت دهد ؛ شاید..
تحمل ام در آستانه تمام شدن است و خجالت میکشم از اشک ریختن برای خاطراتی که یقین
دارم ارزش اشک ریختن ندارند, اما داغان کرده اند مرا...اولین باری نیست که در انتظار معجزه ام,
در سکوت اشک میریزم و در جمع لبخند به لب می نگرم اما این روزها کم تحمل شده ام.
تمام لحظات زندگی با انتظار عجین شده و من صبر میکنم ،صبر برای به فراموش سپردنی تلخ...
نمی بخشمش...در توانم نیست حتی اگر بخواهم .
راستی ! این روزها همه اش فکر میکنم زندگی خر است!
+ خوب نیستم...بلاتکلیف ِ بلاتکلیف!
91.2.20



+ بزودی از پازل خان رونمایی می شود!

I تو این چند روزی که درگیرش شدم کنار هم چیدن تکه تکه این پازل رو لذت بخش یافتم!
II اون جا ، اون وسط ! نیست!
عنصر ِ منفی در خودم هست رو بزرگش کردم و بابتش غصه میخورم، تو همون نقطه هم ثابت
موندم ..غمگین و افسرده نیستم اما چیزی هم خوش حالم نمی کنه و دلم نمیخواد اتفاقی
بیفته که غمگین ام کنه...
دیشب خوب نبودم جسما ، گفتم شام نمیخوردم و لقمه ایی نون و پنیر و چای و میخوابم زود.
لقمه به دست ، لیوان چای ایی ریختم.لیوان روی دسته مبل و نشستن من همانا و سرنگون
شدن لیوان روی پاها همان
از گریه ناخودآگاه و سوزش های بی امان بگذریم ،
نیمه شب که اندکی بهتر شدم ، لنگان لنگان سمت اتاق مادری رفتم که مجله میخواند و هراس
ماجرای سر شب هنوز در چشمانش...و با چه هول وتکانی رفته بود پمااد سوختگی بخرد و
اصرار پی در پی که بریم بیمارستان...کنارش نشستم ، سر گذاشتم روی سینه هاش ،
انگشتانش دوید لابه لای موهام...شنیدم که گفت نمیدونی چی بر من گذشت که ...من گفتم
بیشتر بخاطر مبل غصه ام شد ، ببخشید :|
بوسیدتم ، گفتم نه انگار هنوز دوستم داری؟
نگاهم کرد با لبخند ، موهامو کنار زد و در آن تاریک و روشن اتاق اشک بود از چشمانش ...
مرد باید یه جفت چشم خوشگل داشته باشه ، وقتی...
مرد باید همیشه خوش عطر باشه ، وقتی...
+ فعلا همین ها کافیه! سه تا فاکتور ِ مهم...